ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

حواست هست؟ زمان ما را با خود برده است رفیق.

آخرین مطالب

سکون

۲۶
شهریور


لحظه سکون

و تمام...

  • من او

خداحافظی

۲۶
شهریور


بله مامان جان اون بلوز ابی هم برداشتم. هر چند نمیدونم برای چی. 

مامان اخه ژاکت؟ برمیگردم دیگه.

ای وای این نخودچی کشمش ها چی می کنن تو ساک؟ مگه میرم قحطی؟ اونجا همه چی هست. 

مامان جان بخدا بده. بهم میخندن. یه جین جوراب؟ من جوراب دوست دارم نه تا این حد. دوتا میبرم میشورم دیگه... خب یاد میگیرم بشورم.

مامان دوست دارم.

کاش زودتر و بیشتر بهت می گفتم.

علی همان طور که ساک جبهه اش را جمع می کرد با عکس مادرش صحبت می کرد. در اخرین بار و اخرین عکس مادر، علی را تنگ بغل گرفته بود و حالا علی عکس مادر را تنگ بغل می گیرد.

  • من او

آهای ادم ساده

۰۴
شهریور

این دیگ زخامیست که در جوش و خروش است.

چون پخته شد و لذت دم دید خموش است.

"مولوی"


پ‌ن: یادم باشه. 

  • من او

غدیر

۳۰
مرداد

پیامبر خدا دست علی را بالا گرفته. مردم دور تا دور انها ایستاده اند و چشم به لبان مبارک محمد دوخته اند.

در عرش ههمه ای برپاست. فرشتگان قرار ندارند. علی را ببین. ان نور از ان محمد است یا علی؟ ان دو از یک نورند. انقدرها هم زمین جای بدی نیست. اری به شرط اینکه این دو همیشه روی زمین بمانند. مگر محمد و علی تاب دوری از خدا را دارند. نه، همین حالا هم چندین و چند فرشته در اطراف این دو هستند که یک وقت از شدت شوق به پروردگار جسم‌شان را جا نگذارند و به ملاقات خدا نیایند. ساکت باشید، بگذارید بشنویم که رسول الله چه می‌گوید. فطرس راست می‌گوید. کلام محمد، جان می‌دهد به دوست‌دارانش. والله که محمد و آلش کشتی نجات عرشیان و فرشیان اند _اشک از چشمان فطرس می چکد و به بال‌هایش خیره می‌شود_ فرشتگان همه گوش شدند برای کلام مصطفی.

کمی ان طرف‌تر جناب جبرییل بعد از رساندن وحی به رسول الله به عرش برگشته و در تنهایی به نوری خیره شده. نوری که از اسمان به زمین تابیده می‌شد و به غدیر خم می‌رسید، در نقطه ای رو به محمد و علی. جبرییل با حیرت به نور نگاه می‌کند. نمی‌تواند چشم‌ بردارد. او سالهاست که خادم نور است. ناگهان فاطمه رو به اسمان می کند و به جناب جبرییل لبخند می زند.

محمد در حالی که دستان علی را بالا گرفته بود، فرمود: من کنت مولا فهذا علی مولا.


پ‌ن: یهویی نوشت.

  • من او

روضه

۲۷
مرداد

یارالان مادر خاطر

قوجالان خواهر خاطر

دوغرانان اکبر خاطر

 

پ ن: روضه ترکی یه چیز دیگه است.

 

 

  • من او

هوا خواه

۲۲
مرداد

هواخواه توام جانا و میدانم که می‌دانی

پ‌ن: هوا، خواهم... هوای جمکران دم دمای سحر

  • من او

میرمهنا

۲۸
تیر

نامه از میرمهناست به نادر ابراهیمی:

مدتی است میل به بیداری ندارم. چندی پیش سلیمه بانو از خواب بیدارم کرد.
گفت: اولین روزی که من را دیدی، یادت هست؟
من هم جواب دادم: همان روز که مرا می پاییدی و دنبالم کرده بودی تا شویت شوم؟ اری بانو یادم هست.
اخمی کرد و چند ورق کاغذ به دستم داد.
پرسیدم: این ها چیست؟ من را از خواب گران چندصد ساله بیدار کرده ای برای چند ورق کاغذ.
در جوابم گفت: بخوان خودت میفهمی. ولی این را بدان اگر هزار سال هم بمیرم و زنده شوم باز هم پشت ان صخره ها نگاهت می کنم تا در فرصتی صدایت کنم: امیر مهنا. امیر مهنا...
و تو اگر هزار بار هم نامم فراموش کنی، هزار بار تکرار می کنم: سلیمه ام اقا. سلیمه.
بگذریم... بوی ریگ می امد. متوجه کاغذهایی شدم که بانو به دستم داد. شروع کردم به خواندنش، بعد از سال ها کسی از ریگ نوشته بود. الحق که به انصاف نوشته بودی. 
به خودم که امدم، ساعت ها گذشته بود و داستانت را کامل خواندم. گاه خندیدم. گاه اشک ریختم. گاه شک کردم و یادم نمیامد این اتفاق به واقع افتاده یا از خیال توست. اما در کلیت کتاب شریفی یافتمش.
باورت می شود حتی دلم برای حسن سلطان ان رفیق نارفیق شده هم تنگ شد. دلم می خواست دوباره در بازار ریگ قدم بزنم. با دختر خاله ام سر شوخی را باز کنم. چاقوهای خان یعقوب را امتحان کنم و ارسلان را دوباره ببینم. همان پسر کم روی هندیجانی که برای خودش میرمهنایی شد. و البته که هنوز هم تشنه مبارزه با انگلیسی ها و هلندی ها هستم. عطش مبارزه میرمهنا با دشمن هرگز فرو نمیشیند حتی بعد از مرگش.
مشتاق شدم، ببینمت. عزم سفر کردم و راهی خانه ات شدم. نزدیک سحر بود که رسیدم و دیدم تو در میان انبوهی از کتاب و کاغذ به خواب رفته ای. پنجره اتاقت باز بود و باد به برگه و کاغذهای روی میزت می خورد. من مست بوی ریگ بودم. کم کم متوجه شدم که این عطر خوش فقط از ریگ نیست. از چار سوی وطن است. عطر ایران یکپارچه است. عطر ازادی است. عطر استقلال. باید در این مدتی که خواب بودم اتفاقاتی افتاده باشد. صدای بعضی از اتفاقات را می شود از زیر زمین هم شنید. صدای چکمه های انگلیسی خواب بعد از مرگم را هم اشفته می کرد. صدای دلاورانی هم به گوشم می خورد که ارامم می کرد. به گمانم نام یکی از انها رییس علی دلواری بود. بوی خون می امد. گاه صداها کم می شدند و گاه زیاد. اما دفاع همچنان باقی است. این را می دانم و حسش می کنم. همین چند وقت پیش هم در اطراف جنوب صدایی مهیبی شنیدم. انگار گلوله ای را از زمین به هوا پرتاب می کردند. یادم می اید صدایی گفت: حسن خورد به هدف، بخدا بیسیم زدن که خورده به هدف. در جوابش شنیدم که می گفت: باید برای نابودی اسراییل اماده اش کنیم. نمی دانم اسراییل کجاست اما بوی تعفنی می داد و برای نابودیش دعا کردم.

نادر جان پسرم بدان که خیانت نقطه مقابل امانت است.
چه امانتی بالاتر از وطن. وطنی که به خون حسین زنده است و به پرچم سبز پسر فاطمه منتظر. به خاطر داشته باش، دشمن همیشه در کمین است و تو مباد دست های مشت کرده ات را باز کنی و به او دست بدهی. یادت باشد دستانت را گرم می گیرد تا با دستی دیگر خنجری از پشت بر تو وارد کند. دیگران که حسین ندارند را خواب می کند و به بردگی می کشد اما تو را سر می برد همچون مولایمان. بهای عشق گران است پسرم. عشق را تقوا کامل می کند. حسن سلطان اگر به خنجر من را کشت اول خود را کشته بود ان هم با از دست رفتن تقوایش. در این راه چشم ها و گوش هایت را تیز کن. چشم و گوشی که به حرام الوده نباشد تیز می شود ان وقت می تواند صدای مظلومان را در ان سوی جهان بشنود و به فریادرسی اش کمر ببندد. تا می توانی بنویس. قلمت اسلحه توست. برنده ترین کلمات را برای ضربه زدن به دشمنان و اگاهی نااگاهان به کار گیر. باشد خداوند به قلمت برکت دهد.
خیلی وقت بود سخنرانی نکرده بودم. مزه شیرینش یادم رفته بود. دیدم به خواب رفته ای بیدارت نکردم. قلم و کاغذی برداشتم و برایت چند خطی نوشتم. وعده ما بهشت.
راستی عاشق نجیب است نادر جان. همیشه عاشق نجیب بمان پسرم.

                                                                                                                                                                                             "میرمهنا دوغابی"

پی نوشت: کتاب "برجاده های ابی سرخ" از جناب نادر ابراهیمی است.
کتاب شریف و دوست داشتنی که روایت گر میرمهنا دوغابی قهرمان ضد استعمار و استکبار دوران زند است. او به همراه مردم ریگ جنبشی ضد استعماری برپا می کند و خواب خوش را از انگلیسی ها و هلندی های مزدور می گیرد.
کتاب خوبی است و باید خواندش. هر چند پایانش یه جوری بود اما انقدر کتاب شریف و درستی است که می‌گویی فدای سرش. برای پایان بندی کتاب تو باید تاریخ بلد باشی. تاریخ قهرمانان و خائنان.
متن نامه در کتاب نیست و فقط خواستم کمی میرمهنا باشم. ارزو طور.

  • من او

راهگمان

۲۵
تیر

امروز یه گوساله مقوایی هفت ساعت از من وقت گرفت. زمان برایند شده، چار ساعت بود. سه ساعت اضافه یعنی خرابکاری های من از انتخاب نوع مقوا تا مدل بسته بندی و کم اوردن بالک.

و خدا برای افرینش هستی فقط فرمود: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (یس/82)


پ ن: دقیقا این حجم گردن کشی برای چیه؟

  • من او

حنظله

۰۲
تیر

+ حنظله جانم برگرد و‌ برو با بچه‌های محله جدیدمان بازی کن.

- نمی‌خواهم مادر. من کسی را اینجا نمیشناسم.

+ خب اشنا می‌شوی. اصلا تو تا کی می‌خواهی به این نقشه خیره بمانی؟

- نمی‌دانم مادر... ببین، ببین مادر جان من تک تک این محله‌ها را میشناسم. راس شحاده محله ناجی علی‌ بود. یک پسر نقاش، نقاشی‌های روی دیوار مدرسه همه کار ناجی بود. اینجا را ببین خان یونس محله محمد بشیر بود که چند باری برای‌مان زیتون اورد. عزالدین که یادت هست، مادرش دوست تو بود مادر. روز تولد برادرش شهید شد. 

من این محله‌ها و بچه‌ها را میشناسم مادر.

+ پدرت نامت را حنظله گذاشت تا از حقیقت تلخ فلسطین بگویی. تو هم وصی خوبی هستی پسرم. اگر شهید نشده بود، به وجودت افتخار می‌کرد.

- صبر کن مادر جان، حقیقت تلخ حنظله برای دشمنش اسراییل مانده است. روزی پدر و همه شهدای مقاومت به ما افتخار می‌کنند.

ما برمی‌گردیم مادر.

  • من او

خانم فروشنده

۱۹
خرداد

منتظر مترو بودم و ساکم سنگینی می کرد. چند دقیقه بعد، درهای مترو باز شد. خلوت بود. گوشه واگن جا گیر شدم. ساکم را زمین گذاشتم. در فکر این بودم که افطار چی درست کنم، یکدفعه خانمی با کوله و وسایل ارایشی پایین پایم نشست و چادرم را تکان داد. دقیق شدم، نقسش بالا نمیامد. به سمتش خم شدم و با اشاره از او پرسیدم: چی می‌خوای؟ از جیب بغل کوله قمقمه ابش را دراورد. برای اب خوردن، به چادرم پناه اورده بود. رفتارش قابل احترام بود‌. چادرم را برایش مثل پرده گرفتم تا راحت اب بخورد. نفسش جا امده بود. تشکر کرد. لبخندی زدم و خواهش می کنمی پراندم. هنوز به انقلاب نرسیده بودیم که ادامه داد، از صبح میام فقط صبحانه میخورم تا ده_ده و نیم شب. ناراحتی قلبیم اذیتم می کنه اما وقت نمی کنم چیزی بخورم. گفتم ان شاالله زودی خوب شید. کیفش را باز کرد و ریمل‌ها را روی جعبه سر بازی چید. همان طور که کارش را می کرد، به صحبتش ادامه داد. گپ و گفتمان طولانی شد. من هم نشستم. از سختی‌های زندگی‌اش گفت و شکر خدا کرد که هست. نزدیک ایستگاه گفت: من هم چادریم اما بخاطر کارم این طوری می گردم. زیپ کوله اش را باز کرد و چادرش را نشانم داد. به انقلاب رسیده بودیم. بلند شدیم. موقعه خداحافظی چشمانش را دیدم که یکی ارایش داشت و دیگری نه. گفته بود، ظاهرش بخاطر کار است.

این که یک زن چرا مجبور میشود چادرش را بخاطر کارش مخفی کند و شب‌ها چادر به سر به خانه برگردد، ذهنم را مشغول کرده بود تا یاد مورد عکس و مشابهی از هم‌کلاسی‌ام افتادم. 

استادی داریم که به فضل و کرم گزینشی‌اش عده ای را روانه کارهای دولتی می‌کند. هم ‌کلاسیم مورد لطف جناب‌شان قرار گرفت و در یکی از بخش‌های، سازمانی مشغول به کار شد‌. سازمان مورد نظر که از قضا مروج اسلام است، که البته هر غلطی می کند الا تبلیغ اسلام، چادر بایدی است. (یعنی بدون چادر اجازه ورود به سازمان نداری). اتفاقا هم‌کلاسی محترم در دانشگاه مورد نقد دانشجویان غیر چادری هست و همیشه میپرسند: چطور از نگهبانی رد میشی که با این وضع بهت گیر نمیدن؟ حالا با یک چادر کاری شش ماهی است، مشغول به کار شده. ان اوایل چادر کاریش را با خود میاورد دانشگاه تا از انجا برود سر کار. حالا زحمت حمل چادرش را هم به خود نمی‌دهد. دم در نگهبانی شرکت با دوستش تماس می گیرد تا چادری قرض کند و بیاورد پایین، به همین سادگی...



  • من او