ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

حواست هست؟ زمان ما را با خود برده است رفیق.

آخرین مطالب

فال

چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ق.ظ

همین طور که با کلاف در هم پیچیده ذهنم کلنجار می رفتم و به بگو مگوهای من او گوش میدادم، از مترو انقلاب خارج شدم. در راه، حرف های منقطع مردم را میشنیدم و می گذشتم. از انتخابات می گفتند. روحانی. قالیباف. یعنی این مردم چه کسی را انتخاب می کنند؟ انقدر که این مردم مسوولین را میبینند، انها هم مردم را میبینند و درباره شان صحبت می کنند؟ روزهای انتخابات، برای جماعت مذهبی روزهای سختی است. سکوت های به جا و نا بجا، تشخیص و رعایتش. شوخی ها و تیکه پرانی ها. رها کنم. بعد از کمی فاصله از جمعیت دوباره ذهنم شروع به دو دو تا چارتا می کرد و دخل و خرجش به هم نمیخواند. برکت مالم رفته. کجا؟ نمیدانم. از طرفی به دنبال کلید سازی هم بودم. من، کلید را بهانه می کرد تا از حساب و کتاب او خلاص شود. او، سائل نوازی امام حسن را یاداوری کرد. من گفت: کلیدسازی انجاست. او گفت: خیلی وقت است لیدا سراغت را نگرفته. این چیزها لیاقت میخواهد. من کارگرشمالی را همین طور سریع بالا میرفت تا کلید سازی. اما او در بین راه پسرک فال فروش را دید. منتظر بود. به کسی اصرار نمی کرد تا فال بخرد. دور و اطرافش را میدید. من کلید را به کلیدساز داده بود تا برایش یکی بزند که او بازهم از لیاقت گفت. من گفت: پسرک رفته و او سرش را از مغازه کلیدساز بیرون انداخت و نبش خیابان را دید. پسرک همچنان حیران ایستاده بود‌. من کلید را گرفت. او هم رفت تا از پسرک فال بخرد. فقط میخواست کاری کند. یک کار خوب تا شاید دوباره لایق شود. او نزدیک پسرک شد. رنجور بود و خسته. شاید گریه هم کرده بود. پرسیدم: فالی چند؟ جواب داد: هزار تومن. هزار تومانی نویی به پسر دادم. اولین فال بی نیتم بود. فال را که برداشتم هم او خوشحال بود و هم من. هنوز نرفته بودم که پسرک گفت: خانوم یه پولی بهم بده باید غذا بگیرم ببرم خونه. هیچی نخوردم. من، با اخمی اخرین پیامک بانک را یاداوری کرد. او اما گفت خب مگر همین را نمیخواستی. بجنب. پولی دادم و برگشتم. بعد از چند دقیقه اتوبوس امد. ایستگاه بعدی صندلی خالی شد و من نشستم. شروع کردم به سخنرانی گوش دادن و خیابان را دیدن. پر و خالی شدن مسافران و الخ. راه طولانی بود. چشمم به فال افتاد که ته کیفم انداختمش. فال را بیرون اوردم و بازش کردم... صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم...

پ ن: در من، اویی هست که دوست تر دارمش.

  • من او

نظرات (۱)

لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی