ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

حواست هست؟ زمان ما را با خود برده است رفیق.

آخرین مطالب

زندگی یک متهم

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ

.

اول قبول نمی کردم. حمید کجا من کجا؟ من به بهتر از حمید فکر می کردم‌... انقدر رفت و امد که نفهمیدم چی شد و جواب بله را دادم. از همان بچگی با چهره معصومش راه رسیدن به خواسته هایش را بلد بود.

زندگی‌مان در طبقه پایین همکف یک ساختمان قدیمی شروع شد. با موتور حمید میشد در اسمان پرواز کرد. دلگرم بودم به بودنش. به این زندگی که حالا سه سالی از ان می گذشت.

حمید پاسدار بود. تمام لذتم به این بود او را در این لباس ببینم. یادم نمیاید بی صبحانه راهی‌اش کرده باشم. صبحانه خوردنش را بهانه می کردم برای بیشتر دیدنش، در قامت یک پاسدار. زندگی‌ جریان داشت. در لابلای همین زندگی حافظ پنج جز قران شد، باهم حفظ می کردیم. حمید فارغ التحصیل شده بود و من یک ترم دیگر داشتم. در فکر بچه دار شدن هم بودیم. بچه، بچه حمید. فکرش هم قشنگ بود.

تا این که گفت: سوریه. و من می‌دانستم حمید با اشک و زاریم، پا بند نمی‌شود. پدرم اسمش را از لیست داوطلبین خط زده بود. رفتم خانه پدرم و گفتم اسمش را اضافه کنید. قبول نکرد. اصرار کردم. به شرط صبوری در شهادتش، پدرم رضایت داد. میدانستم این خط زدن فقط برای من که دخترش هستم، نبود. پدرم از وقتی که حمید پاسدار شده بود، هر جا مینشست با ذوق و خوشحالی می گفت: ببینید بچه حلال زاده به داییِ‌ش میره یعنی حمید. 

بارها ساکش را جمع کرده بودم. ماموریت، سفر اما این بار همه لباس ها از جنس فولاد بودند. سنگین و سخت. باید دل می کندم و حمید برای این دل کندن جمع کردن ساکش را تجویز کرده بود. هر لباسی را که میگذاشتم با خودم می گفتم، برمی گردد. و من میدانستم برگشتنی در کار نیست.

حمید بین لبخندهای من رفت و پشت سرش را نگاهم نکرد. قول داده بود ایمانش نلغزد. نگاهم نکرد تا نکند عهدمان باعث لغزشش شود.

در خیابان بودم. دلتنگ حمید و منتظر تماسش بی هدف راه می رفتم. پدرم تماس گرفت‌. 

گفته بودم خبر شهادت را پدرم بدهد. 

پدرم خبر شهادت حمید را داد.

از پیکرش پرسیدم. سکوت کرد. 

نه. نه. نه. حمید شهید شده، باشه. اما بی پیکر نه.

نه حمید، تو قول داده بودی.

حمید همیشه خوش قول بود‌. به دوستانش سپرده بود حتی شده یک دستش را برایم بیاورند‌.

دوستش مردانگی کرده بود و زیر اتش دشمن پیکرش را اورده بود، البته با پایی که جا ماند.

حالا حمید خانه ای دارد دورتر از خانه مان. خانه اش یک نفره است و من مهمان دم درش هستم‌. دلخوشیم به قاب عکس هایی است که هر چند وقت یکبار عوض می کنم‌. برای رفت و امد به خانه اش وقت هایی را انتخاب می کنم که کسی نباشد. چشمی، زبانی نباشد. چشم ها بیوه ای را میبینند و زبان ها از امکانات و زندگی بعد از این اتفاق می گویند. برای زندگی‌مان قیمت گذاشته اند. خون حمید در حراجی حلب چند؟ گاهی با وقاحت تمام از خون بهایش می پرسند و لبخندی که عیب ندارد بعد از این زندگی کن‌‌. می خواست نرود‌. سوریه کجا ایران کجا. این ها برای پول رفتند. زندگی خانمش از این به بعد زیر و رو می شود...

زندگی‌ام بعد حمید زیر و‌ رو هم شد.

امروز خبر تیراندازی در مجلس را شنیدم‌. خواندم که به همبستگی و وحدت تاکید دارند. رفتم مزار. سلام و احوال پرسی نکرده اشکم جاری شد.

حمید اون وقتا که تو رفتی کسی نگفت وحدت. همه ما رو بچشم غیر میدیدن. هنوزم میبینن. حرفاشون غم رفتنت رو از یادم میبره. زخم زبون‌ها خراب میشد رو سرم. هنوزم میشه. علنی بهمون توهین می کنن و یه عده براشون کف هم می‌زنن. انگار ما متهمیم. متهم به دفاع از امنیت ایران. حالا یه مشت نامرد دارن از همبستگی و وحدت ملی صحبت می کنند‌‌. اینا جدی جدی شما رو یادشون نمیاد. حالا یادشون افتاده امنیت چقدر مهم. هر چند رفقات شهید شدن و چند روز بعد همه چی عادی میشه. بازهم توهین و تهمت... میگی صبر کن. عادت می کنی. ادم چطوری به این چیزا عادت کنه. حمیدجانم این روزها سخت می گذره کاش بلند میشدی باهم می رفتیم خونه. من خسته‌ام حمیدم.

پ‌ن: امشب روضه بیست و پنج سال سکوت ارامم می کند.

کاش این گوش میشنید، صدای علی را که می گوید: فاطمه... فاطمه جان...

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۶/۰۳/۱۸
  • ۱۱۴ نمایش
  • من او

نظرات (۴)

  • خانم الفــــ
  • خواستم بپرسم,روایت زندگی خودتونه, بعضی جملاتش رو توی مصاحبه ای شنیده بودم.اما با این حال,باز هم میپرسم, روایت زندگی خودتونه؟
    پاسخ:
    نه، من فقط راوی ام. این روایت زندگی یکی از دوستان که همسرشون یک سال پیش شهید شد.
  • خانم الفــــ
  • الان که کمی صفحه تون رو بالا و پایین کردم, فکر میکنم جواب سوالم رو گرفتم.. روایت زندگی خودتونه..
    پاسخ:
    این مدل زندگی رو به هرکس ندهند. عرض کردم فقط راوی ام.

  • خانم الفــــ
  • بله.ممنونم. روایت عجیبیه,با حال و هوای خاص.ممنون که نوشتید
    پاسخ:
    خواهش می کنم.
    برکت شهید و من کاره ای نیستم
    خداقوت 
    پاسخ:
    تشکر و همچنین
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی