ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

ملک وقف

روزگار یک ملک وقفی

حواست هست؟ زمان ما را با خود برده است رفیق.

آخرین مطالب

امروز

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

سردم بود. قبل ساعت شش بیدار شدم و شال و کلاه کردم برای راه اهن. لقمه های بین راهی بابا هم شد صبحانه ام. همراه خانم صاد سوار قطار شدیم و کمی درباره دیشب صحبت کردم. استرس این را داشتم که برگه جریمه را کی می فرستند و حساب کتاب این که ان وقت خانه نباشم. متوجه نمی شوم چرا باید یک سرعت ثابت را در طول شبانه روز برای دوربین ها برنامه ریزی کنند. ساعت 12شب با 12ظهر فرقی ندارد. جوری هم عکس گرفت که فکر کردم رعد و برق زده. رها کنم. بعد از ان خوابیدم تا راه اهن تهران. از انجا به بعد هم با تپ سی راهی شهدا شدیم. البته که تا بهارستان بیشتر نرفت؛ خیابان های منتهی به شهدا را بسته بودند و پیاده به انجا رسیدیم. بعد هم مسیر شهدا تا امام حسین را رفتیم. در هر قسمت از خیابان شهدا مداحی متفاوتی در حال پخش بود. یکی از همه درست تر بود: غریب گیر اوردنت... هنوز به امام حسین نرسیده بودیم که گفتند برگردید راه بسته شده. کمی منتظر ماندیم و در همین حال سخنرانی اقای پناهیان به گوشمان رسید. از نابودی اسراییل می گفتند؛ ما عزادار نیستیم اگر نخواهیم تو را نابود کنیم اسراییل. برگشتیم تا راه باز شود. بگذریم از رفتار نابجای اقایانی که وارد مسیر خانم ها می شدند. افتاب تندی بود، نمیدانم تند تر از افتابی که بر سر مبارک امام حسین می تابید یا نه. مسیر رفته را برگشتیم و در پیاده رو نشستیم به انتظار. سکوت بودم و حرفی نداشتم. گوشی ام را از کیفم دراوردم و شروع کردم به یس خواندن. ایه مورد علاقه ام را که می خواندم سر بالا اوردم که ناگهان چشم در چشمان بنر چهره شهید حججی شدم. سلام قول من رب رحیم. سه بار تکرار کردم و سوره را کامل خواندم. حالا دوباره صوت وصیت شهید به پسرش را گوش می دهم. سلام علی اقا.. سلام بابا جان... خیلی دلم میخواد در این راه شهید بشم... علی جان بابا جامعه داره خیلی روز به روز سخت تر میشه، گناه داره رشد می کنه... اسمت رو گذاشتم علی تو پیشوات بشه علی... همیشه بالا سرت هستم... بدون خیلی دوست دارم هم تو رو هم مامانت رو... بعضی وقتا دل کندن از یه سری چیزای خوب باعث میشه یه چیزای بهتری رو به دست بیاری. من از تو و مامانت دل کندم تا بتونم نوکری حضرت زینب رو به دست بیارم... سعی کن یجور زندگی کنی که خدا عاشقت بشه. اگه خدا عاشقت بشه خوب تو رو خریداری می کنه... خداحافظ

نه. اشکی در کار نیست. فقط دلم سنگین تر می شود. کمی به ان بنر خیره می شوم و بعد سر می چرخانم به اپارتمان رو به رویی که همه اهل خانه از پنجره ها سر انداختند بیرون و اشک می ریزند. فیلم میگیرند و نگاه می کنند. خانمی توجه ام را جلب می کند. بی روسری از پنجره سر انداخته بیرون و در حال فیلم گرفتن است. چند دقیقه بعد رفت اما زود برگشت. این بار با یک شال به سرش. در همین احوالات بودم که خانمی گفت شهید داره میاد. بلند شدم و خودم را جمع و جور کردم. نمی دانم چند دقیقه ای گذشت ولی نسیمی امد و من به پشت سرم نگاه کردم. یاده همان نسیمی افتادم که در تدفین شهدای گمنام دانشگاهمان به صورتم خورد. چشم هایم به دنبال مادری بود قامت کمان. شهید که امد به اختیار شروع کردم به سلام دادن. 

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

بی اختیار تر دستم را بالا بردم به سمت تابوت شهید. انگار دستانم به ضریح رسیده بود، یا کاشف الکرب عن وجه الحسین را در دل خواندم و شهید از دیدگانم دور شد. چند قدمی پشتش رفتیم که گفتند تشییع پیکر شهید حججی تمام شد. 

بعد از این که خانم صاد را در خیل جمعیت گم کردم. به سمت مترو نبرد رفتم و روی یک پله نشستم، جمعیت کم کم به خیابان های اطراف پخش می شدند و واقعا تشییع تمام شده بود. خانم صاد را بعد از مدتی پیدا کردم و از کوچه پس کوچه های خیابان ایران رسیدیم به مترو امام حسین. مترو تقریبا خلوت بود. شما به نسبت روزهای خیلی شلوغ در نظر بگیرید. قطار امد و سوار شدیم. داشتم مطلبی را از پوسترهای واگن مترو میخواندم که "حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا داناست و شما نادانید." سرم شاید گیج خورد و تعادلم را از دست دادم. خانمی که نشسته بود بلند شد تا جایش بنشینم. من حالم خوب بود فقط یک لحظه تعادلم را از دست دادم تشکر کردم و ننشستم. کس دیگری نشست. همان خانم رو کرد به من که امروز چی شده؟ چرا انقدر چادری زیاده؟ گفتم تشییع شهید حججی بود. گفت: مترو سیاه شده. گفتم محرم و همه سیاه پوش شدن. گفت: شما بسیجی هستید؟ (ساندیس و اتوبوس گذاشتن برامون تا بیایم تشییع برادرمون مثلا) گفتم نه. من از شهرستان اومدم برای تشییع. لبخندی زد و ایستگاه بعد پیاده شد. همان خانمی که جای خانم سوال کننده نشسته بود گفت فقط چادری که نبودن خیلی از مانتویی ها هم بودن تشییع. کمی صحبت کردیم و تئاتر شهر پیاده شدیم. واقعا تشییع تمام شده بود و حالا ما دنبال رستوران بودیم برای صرف غذا. بعد ناهار، کمی گشت زدیم. خیابان‌ها، ادم‌ها و فروشگاه‌ها همه همان بودن که بودن. حرف های ما هم جنس دیروز و دیروزهایمان شد. و دوباره راه اهن. 

از خستگی کل مسیر تا خانه را خوابیدم. دلم گرفت برای از دست دادن روضه امشب. گاهی به بچه دو ساله خواهرم که اب می دهم به اب خوردنش نگاه می کنم، همانجا که لیوان را می گیرد سرش را بالا میاورد تا اب بخورد به سفیدی گردنش خیره می مانم. آقا جان شما چی کشیدید... 

و در اخر بابا. بابا قبل کربلا رفتن خودتون ادرس علی اکبر امام حسین رو بهم دادید. دعا می کنم عاقبت بخیر شی. نه بابا همون دعا. خواهش می کنم. سر کج کرده ام و اشک امان نمی دهد. خواهش می کنم بابا... نمیدانم قبول کرد یا نه. سر سفره خیلی در فکر بود. 

پ ن: صحبت اقا با خانواده شهید حججی خیلی شنیدنی بود. "خدا شهید شما را عزیز کرد... و نیاز جامعه به این جور شهادت.


  • من او

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی